خلاصه کتاب داستان راستان جلد اول

خلاصه کتاب داستان راستان جلد اول

  مردی از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می‌کرد.

  به خصوص یکی از هم‌سفران خویش را بسیار می‌ستود که چه مرد بزرگواری بود: «ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم، یک‌سره مشغول طاعت و عبادت بود، همین که در منزلی فرود می‌آمدیم او فوری به گوشه‌ای می‌رفت و سجّاده‌ی خویش را پهن می‌کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.»

  امام: «پس چه کسی کارهای او را انجام می‌داد؟ و که حیوان او را تیمار می‌کرد؟»

– البته افتخار این کارها با ما بود و او فقط به کارهای مقدّس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

– بنابراین همه‌ی شما از او برتر بوده اید.

 

 

 

 

 

     «مستمند و ثروتمند»

 

 

 

  رسول اکرم (ص) طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرت‌شان حلقه زده بودند و او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان – که مرد فقیر ژنده پوشی بود – از در رسید و طبق سنّت اسلامی – که هر کس در هر مقامی هست، همین که وارد مجلسی می‌شود باید ببیند هر کجا جای خالی است همان‌جا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا می‌کند در نظر نگیرد – آن مرد به اطراف متوجّه شد، در نقطه‌ای جای خالی یافت، رفت و آن‌جا نشست.

  از قضا پهلوی مرد متعیّن و ثروتمندی قرار گرفت.

 

  مرد ثروتمند جامه‌های خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید.

  رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت: «ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟»

– نه یا رسول‌الله!

 

– ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند؟

 

– نه یا رسول‌الله!

 

– ترسیدی که جامه‌هایت کثیف و آلوده شود؟

 

– نه یا رسول‌الله!

 

– پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی؟

 

– اعتراف می‌کنم که اشتباهی مرتکب شده‌ام  و خطا کردم. اکنون به جبران این خطا و به کفاره‌ی این گناه حاضرم نیمی از دارایی خود را به این برادر مسلمان خود که درباره‌اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.

  مرد ژنده‌پوش: «ولی من حاضر نیستم که بپذیرم.»

 

  جمعیت: «چرا؟»

 

– چون می‌ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آن‌چنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد.

 

 

     «غزالی و راهزنان»

 

 

 

  غزالی، دانشمند شهیر اسلامی، اهل طوس(روستایی در نزدیکی مشهد) بود. در آن وقت؛ یعنی، در حدود قرن پنجم هجری، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب می‌شد. طلّاب علم در آن نواحی برای تحصیل و درس خواندن به نیشابور می‌آمدند. غزالی نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سال‌ها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشه‌هایی که چیده از دستش نرود، آ‌نها را مرتّب مینوشت و جزوه میکرد. آن جزوهها را که محصول سال‌ها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست می‌داشت.

  پس از سالها عازم بازگشت به وطن شد. جزوهها را مرتّب کرده در توبرهای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد کرد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آن‌چه مال و خواسته یافت می‌شد یکی یکی جمع کردند.

  نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسید. همین که دست دزدان به طرف آن توبره رفت، غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت: «غیر از این، هرچه دارم ببرید و این یکی را به من واگذارید.»

  دزدها خیال کردند که حتماً در داخل این بسته متاع گران قیمتی است. بسته را باز کردند، ولی جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند.

  گفتند: «این‌ها چیست و به چه درد می‌خورد؟»

 

  غزالی گفت: «هر چه هست به درد شما نمی‌خورد، ولی به درد من می‌خورد.»

– به چه درد تو می‌خورد؟

 

– این‌ها ثمره‌ی چند سال تحصیل من است. اگر این‌ها را از من بگیرید، معلوماتم تباه می‌شود و سال‌ها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر می‌رود.خلاصه یکی از داستان های کتاب داستان راستان

– راستی معلومات تو همین است که در این‌جاست؟

 

– بلی.

 

– علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فکری به حال خود بکن.

– این گفته‌ی ساده و عامیانه، تکانی به روحیه‌ی مستعد و هوشیار غزالی داد. او که تا آن روز فقط فکر می کرد که طوطی‌وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند، پس از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز و دِماغ خود را با تفکّر پرورش دهد و بیش‌تر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالی میگوید: «من به‌ترین پندها را، که راهنمای زندگی فکری من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم.»

 

 

 

 

با اندکی ویرایش و تصحیح

 

پدرام شاکری نوا

 

بیست و پنجم تیر ماه سال یک هزار و سی‌صد و نود و دو خورشیدی

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در مدتی که مشغول جمع آوری و تنظیم و نگارش یا چاپ این داستانها بودم،به هر یک از رفقا که برخورد می کردم و می گفتم کتابی در دست تالیف دارم مشتمل بر یک عده داستانهای سودمند واقعی که از کتاب احادیث یا کتب تواریخ و سیر استخراج کرده با زبانی ساده و سبکی اینچنین نگارش می دهم تا در دسترس عموم قرار بگیرد،همه تحسین و تمجید می کردند و این را بالاخص برای طبقه جوان کاری مفید می دانستند.بعضیها از آن جهت که تاکنون نسبت به داستانهای سودمند اخبار و احادیث این کار انجام نشده،این را یک نوع «ابتکار»تلقی می کردند و می گفتند:«جای این کتاب تاکنون خالی بود.»

البته کتابهای سودمند که مستقیما متن حقایق اخلاقی و اجتماعی را به لباس «بیان »در آورده اند،یا کتبی که حقایق زندگی را در لباس «داستان »-که فکر و قلم نویسنده آن را ساخته و پرداخته است و حقیقتی ندارد-مجسم کرده اند،یا کتب سیرت که از اول تا آخر در مقام نقل تاریخ زندگی یک یا چند شخصیت بزرگ بوده اند،از شماره بیرون است،ولی نویسنده تاکنون به کتابی بر نخورده است که مؤلف به منظور هدایت و ارشاد و تهذیب اخلاق عمومی داستانهایی سودمند از کتب تاریخ و حدیث استخراج کرده و در دسترس عموم قرار داده باشد.اگر هم این کار شده است،نسبت به داستانهای اخبار و احادیث صورت نگرفته است.

این فکر خواه یک فکر ابتکاری باشد و خواه نباشد،از من شروع نشده و ابتکار من نبوده است.در یکی از جلسات «هیئت تحریریه شرکت انتشار»که از یک عده اساتید و فضلا تشکیل می شود و اینجانب نیز افتخار عضویت آن هیئت را دارد،یکی از اعضای محترم پیشنهاد کرد که خوب است کتابی اخلاقی و تربیتی نگارش یابد ولی نه به صورت «بیان »بلکه به صورت حکایت و«داستان »،آنهم نه داستانهای جعلی و خیالی بلکه داستانهای حقیقی و واقعی که در کتب اخبار و احادیث یا کتب تواریخ و تراجم(شرح احوال)ضبط شده است.

این پیشنهاد مورد قبول هیئت واقع شد.سهمی که اینجانب دارد این است که بیش از سایر اعضا این فکر در نظرم مقبول و پسندیده آمد و همان وقت تعهد کردم که این وظیفه را انجام دهم.اثری که اکنون مشاهده می فرمایید مولود آن پیشنهاد و آن تعهد است.خلاصه یکی از داستان های کتاب داستان راستان

مآخذ و مدارک داستانها با قید صفحه و احیانا با قید چاپ کتاب،در پاورقی نشان داده شده و گاه هست که بیش از یک ماخذ در پاورقی ذکر شده.غالبا ذکر بیش از یک ماخذ برای این بوده که در نقلها کم و زیادی وجود داشته و قرائن نشان می داده که از هر کدام چیزی افتاده یا آنکه ناقل عنایتی به نقل همه داستان نداشته است.

در بیان و نگارش هیچ داستانی از حدود متن مآخذی که نقل گشته تجاوز نشده و نگارنده از خیال خود چیزی بر اصل داستان نیفزوده یا چیزی از آن کم نکرده است.ولی در عین حال این کتاب یک ترجمه ساده تحت اللفظی نیست،بلکه سعی شده در حدودی که قرائن و امارات دلالت می کند و مقتضای طبیعت و روحیه های بشری است،بدون آنکه چیزی بر متن داستان افزوده گردد،هر داستانی پرورش داده شود.

با اینکه غالبا نقطه شروع و خط گردش داستان با آنچه در ماخذ آمده فرق دارد و طرز بیان مختلف و متفاوت است،بعلاوه تا حدودی داستان در اینجا پرورش یافته است،اگر خواننده به ماخذ مراجعه کند،می بیند این تصرفات طوری به عمل آمده که در حقیقت داستان هیچ گونه تغییر و تبدیلی نداده،فقط داستان را مطبوعتر و شنیدنی تر کرده است.

در این کتاب از لحاظ نتیجه داستان هیچ گونه توضیحی داده نشده،مگر آنکه در متن داستان جمله ای بوده که نتیجه را بیان می کرده است.و حتی عنوانی که روی داستان گذاشته شده سعی شده،حتی الامکان،عنوانی باشد که اشاره به نتیجه داستان نباشد.البته این بدان جهت بوده که خواسته ایم نتیجه گیری را به عهده خود خواننده بگذاریم.

کتاب و نوشته باید هم زحمت فکر کردن را از دوش خواننده بردارد و هم او را وادار به تفکر کند و قوه فکری او را برانگیزد. آن فکری که باید از دوش خواننده برداشته شود،فکر در معنی جمله ها و عبارات است.از این نظر تا حدی که وقت و فرصت اجازه می داده کوشش شده که عبارات روان و مفهوم باشد.و اما آن فکری که باید به عهده خواننده گذاشته شود فکر در نتیجه است.هر چیزی تا خود خواننده درباره آن فکر نکند و از فکر خود چیزی بر آن نیفزاید،با روحش آمیخته نمی گردد و در دلش نفوذ نمی کند و در عملش اثر نمی بخشد.البته آن فکری که خواننده از خودش می تواند بر مطلب بیفزاید،همانا نتیجه ای است که به طور طبیعی از مقدمات می توان گرفت.

همان طور که از اول بنا بود،اکثر این داستانها از کتب حدیث گرفته شده و قهرمان داستان یکی از پیشوایان بزرگ دین است،ولی البته منحصر به این گونه داستانها نیست،از کتب رجال و تراجم و تواریخ و سیر هم استفاده شده و داستانهایی از علما و سایر شخصیتها آورده شده که سودمند و آموزنده است.در این قسمت نیز اعمال جمود و تعصب نشده و تنها به رجال شیعه اختصاص نیافته،احیانا داستانهایی از سایر شخصیتهای اسلامی یا داستانهایی از شخصیتهای برجسته غیر مسلمان آورده شده است،چنانکه ملاحظه خواهید فرمود.

نام این کتاب را به اعتبار اینکه غالب قهرمانان این داستانها کسانی هستند که راست رو و بر صراط مستقیم می باشند و در زبان قرآن کریم «صدیقین »نامیده شده اند«داستان راستان »گذاشته ایم.البته از آن جهت هم که معمولا طالبان و خوانندگان این گونه داستانها افرادی هستند که می خواهند راست گام بردارند و این کتاب برای آنها و به خاطر آنهاست، ما این داستانها را می توانیم «داستان راستان »بدانیم.

گذشته از همه اینها،چون این داستانها ساخته وهم و خیال نیست،بلکه قضایایی است که در دنیا واقع شده و در متون کتبی که عنایت بوده قضایای حقیقی در آن کتب با کمال صداقت و راستی و امانت ضبط شود ضبط شده و این داستانها«داستانهای راست »است،از این رو مناسب بود که ماده «راستی »را در جزء نام این کتاب قرار دهیم.

این داستانها علاوه بر آنکه عملا می تواند راهنمای اخلاقی و اجتماعی سودمندی باشد،معرف روح تعلیمات اسلامی نیز هست و خواننده از این رهگذر به حقیقت و روح تعلیمات اسلامی آشنا می شود و می تواند خود را،یا محیط و جامعه خود را با این مقیاسها اندازه بگیرد و ببیند در جامعه ای که او در آن زندگی می کند و همه طبقات خود را مسلمان می دانند و احیانا بعضی از آن طبقات سنگ اسلام را نیز به سینه می زنند،چه اندازه از معنی و حقیقت اسلام معمول و مجری است.

این داستانها هم برای «خواص »قابل استفاده است و هم برای «عوام »،ولی منظور از این نگارش تنها استفاده عوام است،زیرا تنها این طبقاتند که میلی به عدالت و انصاف و خضوعی در برابر حق و حقیقت در آنها موجود است و اگر با سخن حقی مواجه شوند حاضرند خود را با آن تطبیق دهند.

صلاح و فساد طبقات اجتماع در یکدیگر تاثیر دارد.ممکن نیست که دیواری بین طبقات کشیده شود و طبقه ای از سرایت فساد یا صلاح طبقه دیگر مصون یا بی بهره بماند،ولی معمولا فساد از«خواص »شروع می شود و به «عوام »سرایت می کند و صلاح بر عکس از«عوام »و تنبه و بیداری آنها آغاز می شود و اجبارا«خواص »را به صلاح می آورد،یعنی عادتا فساد از بالا به پایین می ریزد و صلاح از پایین به بالا سرایت می کند.

روی همین اصل است که می بینیم امیر المؤمنین علی علیه السلام در تعلیمات عالیه خود،بعد از آنکه مردم را به دو طبقه «عامه »و«خاصه »تقسیم می کند،نسبت به صلاح و به راه آمدن خاصه اظهار یاس و نومیدی می کند و تنها عامه مردم را مورد توجه قرار می دهد.

در دستور حکومتی که به نام مالک اشتر نخعی مرقوم داشته می نویسد:

«برای والی هیچ کس پر خرج تر در هنگام سستی،کم کمک تر در هنگام سختی،متنفرتر از عدالت و انصاف،پر توقع تر،نا سپاس تر،عذر ناپذیرتر،کم طاقت تر در شداید از«خاصه »نیست.همانا استوانه دین و نقطه مرکزی مسلمین و مایه پیروزی بر دشمن «عامه »می باشند،پس توجه تو همواره به این طبقه معطوف باشد.»

این،فکر غلطی است از یک عده طرفداران اصلاح که هر وقت در فکر یک کار اصلاحی می افتند،«زعماء»هر صنف را در نظر می گیرند و آن قله های مرتفع در نظرشان مجسم می شود و می خواهند از آن ارتفاعات منیع شروع کنند.

تجربه نشان داده که معمولا کارهایی که از ناحیه آن قله های رفیع آغاز شده و در نظرها مفید می نماید،بیش از آن مقدار که حقیقت و اثر اصلاحی داشته باشد،جنبه تظاهر و تبلیغات و جلب نظر عوام دارد. از ذکر این نکته نیز نمی توانم صرف نظر کنم که،در مدتی که مشغول نگارش یا چاپ این داستانها بودم،بعضی از دوستان ضمن تحسین و اعتراف به سودمندی این کتاب،از اینکه من کارهای به عقیده آنها مهمتر و لازمتر خود را موقتا کنار گذاشته و به این کار پرداخته ام، اظهار تاسف می کردند و ملامتم می نمودند که چرا چندین تالیف علمی مهم را در رشته های مختلف به یک سو گذاشته ام و به چنین کار ساده ای پرداخته ام.حتی بعضی پیشنهاد کردند که حالا که زحمت این کار را کشیده ای پس لا اقل به نام خودت منتشر نکن!من گفتم چرا؟مگر چه عیبی دارد؟گفتند اثری که به نام تو منتشر می شود لا اقل باید در ردیف همان اصول فلسفه باشد،این کار برای تو کوچک است.گفتم مقیاس کوچکی و بزرگی چیست؟معلوم شد مقیاس بزرگی و کوچکی کار در نظر این آقایان مشکلی و سادگی آن است و کاری به اهمیت و بزرگی و کوچکی نتیجه کار ندارند،هر کاری که مشکل است بزرگ است و هر کاری که ساده است کوچک.

اگر این منطق و این طرز تفکر مربوط به یک نفر یا چند نفر می بود،من در اینجا از آن نام نمی بردم.متاسفانه این طرز تفکر-که جز یک بیماری اجتماعی و یک انحراف بزرگ از تعلیمات عالیه اسلامی چیز دیگری نیست-در اجتماع ما زیاد شیوع پیدا کرده.چه زبانها را که این منطق نبسته و چه قلمها را که نشکسته و به گوشه ای نیفکنده است؟

به همین دلیل است که ما امروز از لحاظ کتب مفید و مخصوصا کتب دینی و مذهبی سودمند،بیش از اندازه فقیریم.هر مدعی فضلی حاضر است ده سال یا بیشتر صرف وقت کند و یک رطب و یابس به هم ببافد و به عنوان یک اثر علمی،کتابی تالیف کند و با کمال افتخار نام خود را پشت آن کتاب بنویسد،بدون آنکه یک ذره به حال اجتماع مفید فایده ای باشد.اما از تالیف یک کتاب مفید،فقط به جرم اینکه ساده است و کسر شان است،خود داری می کند.نتیجه همین است که آنچه بایسته و لازم است نوشته نمی شود و چیزهایی که زائد و بی مصرف است پشت سر یکدیگر چاپ و تالیف می گردد.چه خوب گفته خواجه نصیر الدین طوسی:

افسوس که آنچه برده ام باختنی است بشناخته ها تمام نشناختنی است برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است

عاقبة الامر در جواب آن آقایان گفتم:این پیشنهاد شما مرا متذکر یک بیماری اجتماعی کرد،و نه تنها از تصمیم خود صرف نظر نمی کنم،بلکه در مقدمه کتاب از این پیشنهاد شما به عنوان یک بیماری اجتماعی نام خواهم برد.

بعد به این فکر افتادم که حتما همان طور که عده ای کسر شان خود می دانند که کتابهای ساده-هر چند مفید باشد-تالیف کنند،عده ای هم خواهند بود که کسر شان خود می دانند که دستورها و حکمتهایی که از کتابهای ساده درک می کنند به کار ببندند!!

در این کتاب برای رعایت حشمت و حرمت قرآن کریم از داستانهای آن کتاب مقدس چیزی جزء این داستانها قرار ندادیم. معتقد بوده و هستیم که قصص قرآن مستقل چاپ و منتشر شود،و خوشبختانه این کار مکرر در زبان عربی و اخیرا در زبان فارسی صورت گرفته است.

استفاده ای که ما از قرآن مجید کرده ایم،اصل تالیف این کتاب است،زیرا اولین کتابی که «داستان راستان »را به منظور هدایت و راهنمایی و تربیت اجتماع بشری جزء تعلیمات عالیه خود قرار داده قرآن کریم است.

این جلد مشتمل بر ۷۵ داستان است.من برای این جلد یکصد داستان تهیه کرده بودم و میل داشتم سایر مجلدات این کتاب نیز هر کدام مشتمل بر یکصد داستان باشد،ولی دیدم عقیده دوستان خصوصا اعضای محترم «هیئت تحریریه شرکت انتشار»بر این است که صد داستان حجم کتاب را بزرگ می کند،و از طرفی نوع کاغذی که کتاب با آن چاپ می شد در این وقت نایاب شد،لهذا به داستان هفتاد و پنجم این جلد را ختم کردیم.

این مطلب را هم بگویم که اکثریت قریب به اتفاق این داستانها جنبه مثبت دارد و فقط دو سه داستان است که جنبه منفی دارد،یعنی از نوع ادبی است که لقمان آموخت،که با نشان دادن یک نقطه ضعف اخلاقی،تنبه و تذکر حاصل می شود، مثل داستان «یک دشنام »و داستان «شمشیر زبان »که به دنبال داستان «دوستی یی که بریده شد»به تناسب آن داستان آمده. اول بدون توجه این داستانها را نگاشتم،بعد خواستم آنها را بردارم و همه را یکنواخت و از نوع داستانهایی قرار دهم که از طریق مثبت راهنمایی می کنند،مدتی در حال تردید باقی ماندم،عاقبت تصمیم گرفتم که حذف نکنم و باقی بگذارم و در مقدمه نظر خوانندگان را در درج این نوع داستانها بخواهم،تا برای جلدهای بعدی تصمیم قطعی گرفته شود.

خود را به راهنمایی و انتقاد نیازمند می دانم.هر گونه نظر انتقادی و اصلاحی که از طرف خوانندگان محترم برسد با کمال تشکر و امتنان مورد توجه و استفاده قرار خواهد گرفت.از خداوند سعادت و توفیق مسالت می نماییم.

تهران-۱۹ تیر ماه ۱۳۳۹ هجری شمسی،مطابق ۱۵ محرم الحرام ۱۳۸۰ هجری قمری

رسول اکرم صلی الله علیه و آله وارد مسجد(مسجد مدینه (۱) )شد،چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشکیل داده سر گرم کاری بودند.یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند.هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد.به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود:«این هر دو دسته کار نیک می کنند و بر خیر و سعادتند.»آنگاه جمله ای اضافه کرد:«لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام.»پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست. (۲)

به گذشته پر مشقت خویش می اندیشید،به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته،روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید.با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله کوتاه-فقط یک جمله-که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت،به روحش نیرو داد و مسیر زندگانی اش را عوض کرد و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد.

او یکی از صحابه رسول اکرم بود.فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود.در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده،با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند.

با همین نیت رفت،ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد:«هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم،ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.»آن روز چیزی نگفت و به خانه خویش برگشت.باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد.ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد.آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید:«هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم،ولی اگر کسی بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند. »این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش برگشت.و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید،برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت.باز هم لبهای رسول اکرم به حرکت آمد و با همان آهنگ-که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید-همان جمله را تکرار کرد.

این بار که آن جمله را شنید،اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد.حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است.وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئنتری راه می رفت.با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت.به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.

با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟به نظرش رسید عجالتا این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد.رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت،هیزمی جمع کرد و فروخت.لذت حاصل دسترنج خویش را چشید.روزهای دیگر به این کار ادامه داد،تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد.باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.

روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود:«نگفتم،هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می دهیم،ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.» (۳)

شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت:خلاصه یکی از داستان های کتاب داستان راستان

«درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد،که خیلی فقیر و تنگدستم.»

امام:«هرگز دعا نمی کنم.»

 

-چرا دعا نمی کنید؟!

 

«برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است.خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید.اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی!» (۴)

قافله چندین ساعت راه رفته بود.آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود.همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود،قافله فرود آمد.رسول اکرم نیز که همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد.قبل از همه چیز،همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.

رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد،به آن سو که آب بود روان شد،ولی بعد از آنکه مقداری رفت،بدون آنکه با احدی سخنی بگوید به طرف مرکب خویش بازگشت.اصحاب و یاران با تعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می خواهد فرمان حرکت بدهد؟چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود.تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید،زانو بند را برداشت و زانوهای شتر را بست و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.

فریادها از اطراف بلند شد:«ای رسول خدا!چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم،و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم.»

در جواب آنها فرمود:«هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید،و به دیگران اتکا نکنید و لو برای یک قطعه چوب مسواک باشد.» (۵)

مردی از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می کرد،مخصوصا یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که،چه مرد بزرگواری بود،ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم،یکسره مشغول طاعت و عبادت بود،همینکه در منزلی فرود می آمدیم او فورا به گوشه ای می رفت و سجاده خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.

امام:«پس چه کسی کارهای او را انجام می داد؟!و که حیوان او را تیمار می کرد؟»-البته افتخار این کارها با ما بود.او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

-بنا بر این همه شما از او برتر بوده اید.

 

همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند،تصمیم جمعیت بر این شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.

یکی از اصحاب گفت:سر بریدن گوسفند با من.

 

دیگری:کندن پوست آن با من.

 

سومی:پختن گوشت آن با من.

 

چهارمی:…

 

رسول اکرم:«جمع کردن هیزم از صحرا با من.»

 

جمعیت:یا رسول الله شما زحمت نکشید و راحت بنشینید،ما خودمان با کمال افتخار همه این کارها را می کنیم.

رسول اکرم:«می دانم که شما می کنید،ولی خداوند دوست نمی دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد.» (۶).

سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد (۷).

قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت،همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد،از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد.

در بین راه مکه و مدینه،در یکی از منازل،اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود.آن مرد در ضمن صحبت با آنها متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوائج اهل قافله بود.در لحظه اول او را شناخت.با کمال تعجب از اهل قافله پرسید:این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می شناسید؟

-نه،او را نمی شناسیم.این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد.مردی صالح و متقی و پرهیزگار است.ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد،ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.

-معلوم است که نمی شناسید،اگر می شناختید این طور گستاخ نبودید،هرگز حاضر نمی شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند.

-مگر این شخص کیست؟

 

-این،علی بن الحسین زین العابدین است.

 

جمعیت،آشفته بپا خاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند.آنگاه به عنوان گله گفتند:«این چه کاری بود که شما با ما کردید؟!ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم.»

امام:«من عمدا شما را که مرا نمی شناختید برای همسفری انتخاب کردم،زیرا گاهی با کسانی که مرا می شناسند مسافرت می کنم،آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می کنند،نمی گذارند که من عهده دار کار و خدمتی بشوم،از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم.» (۸)

در آن ایام،شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود.در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز،به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته بود که،چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.

در خارج این شهر دو نفر،یکی مسلمان و دیگری کتابی(یهودی یا مسیحی یا زردشتی)،روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند.معلوم شد که مسلمان به کوفه می رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی،جای دیگری را در نظر دارد که برود.توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.

راه مشترک،با صمیمیت،در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد.به سر دو راهی رسیدند.مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد.

پرسید:مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟

 

-چرا.

 

-پس چرا از این طرف می آیی؟راه کوفه که آن یکی است.

-می دانم،می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم.پیغمبر ما فرمود:«هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.»اکنون تو حقی بر من پیدا کردی.من به خاطر این حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم،و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.

-اوه،پیغمبر شما که اینچنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد،حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش بوده.

تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش معلوم شد این رفیق مسلمانش خلیفه وقت علی بن ابی طالب علیه السلام بوده.طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فدا کار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت. (۹)

علی علیه السلام هنگامی که به سوی کوفه می آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.

کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور می کند،به استقبالش شتافتند. هنگامی که مرکب علی به راه افتاد آنها در جلو مرکب علی علیه السلام شروع کردند به دویدن.علی آنها را طلبید و پرسید: «چرا می دوید،این چه کاری است که می کنید؟!»-این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم.این،سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.

-این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند.همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید.بعلاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد (۱۰) ؟

امام باقر،محمد بن علی بن الحسین علیه السلام،لقبش «باقر»است.باقر یعنی شکافنده.به آن حضرت «باقر العلوم »می گفتند،یعنی شکافنده دانشها.

مردی مسیحی،به صورت سخریه و استهزاء،کلمه «باقر»را تصحیف کرد به کلمه «بقر»یعنی گاو،به آن حضرت گفت: انت بقر»یعنی تو گاوی.

امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند،با کمال سادگی گفت:«نه،من بقر نیستم،من باقرم.»

مسیحی:تو پسر زنی هستی که آشپز بود.

 

-شغلش این بود،عار و ننگی محسوب نمی شود.

 

-مادرت سیاه و بی شرم و بد زبان بود.

 

-اگر این نسبتها که به مادرم می دهی راست است خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد،و اگر دروغ است از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستی.

مشاهده اینهمه حلم از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد،کافی بود که انقلابی در روحیه مرد مسیحی ایجاد نماید و او را به سوی اسلام بکشاند. مرد مسیحی بعدا مسلمان شد (۱۱).

عربی بیابانی و وحشی وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد.هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود.حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست.رسول اکرم چیزی به او داد،ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد،بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران سخت در خشم شدند و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند،ولی رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد و مقداری دیگر به او کمک کرد.ضمنا اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته ای در آنجا جمع نشده.

اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه ای تشکر آمیز بر زبان راند.در این وقت رسول اکرم به او فرمود:«تو دیروز سخن درشت و ناهمواری بر زبان راندی که موجب خشم اصحاب و یاران من شد.من می ترسم از ناحیه آنها به تو گزندی برسد.ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی.آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟»اعرابی گفت:«مانعی ندارد» روز دیگر اعرابی به مسجد آمد،در حالی که همه جمع بودند.رسول اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود:«این مرد اظهار می دارد که از ما راضی شده،آیا چنین است؟»اعرابی گفت: «چنین است »و همان جمله تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد.اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.

در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد و فرمود:«مثل من و این گونه افراد،مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می کرد،مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند.آن شتر بیشتر رم کرد و فراری تر شد.صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد،من خودم بهتر می دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.

«همینکه مردم را از تعقیب باز داشت،رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد.بدون آنکه نعره ای بزند و فریادی بکشد و بدود،تدریجا در حالی که علف را نشان می داد جلو آمد.بعد با کمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

«اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم حتما این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود-و در چه حال بدی کشته شده بود،در حال کفر و بت پرستی-ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم.» (۱۲)

پی نوشت ها:

 

۱- مسجد مدینه در صدر اسلام تنها برای ادای فریضه نماز نبود،بلکه مرکز جنب و جوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان مسجد بود.هر وقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند،و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.

مسلمانان تا در مکه بودند از هر گونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند،نه می توانستند اعمال و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فرا گیرند.این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب »بود و بعدها به نام «مدینة النبی »یعنی شهر پیغمبر معروف شد.پیغمبر اکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند،به این شهر هجرت فرمود.سایر مسلمانان نیز تدریجا به این شهر هجرت کردند.آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد.اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد،این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب این مسجد را در آنجا ساخت.

۲- منیة المرید،چاپ بمبئی،صفحه ۱۰.

 

۳- اصول کافی،ج ۲/ص ۱۳۹-«باب القناعة ».و سفینة البحار،ماده «قنع ».

۴- وسائل،چاپ امیر بهادر،ج ۲/ص ۵۲۹.

 

۵- لا یستعن احدکم من غیره و لو بقضمة من سواک.کحل البصر محدث قمی،صفحه ۶۹.

۶- ان الله یکره من عبده ان یراه متمیزا بین اصحابه.

۷- کحل البصر،صفحه ۶۸.

 

۸- بحار،ج ۱۱،چاپ کمپانی،صفحه ۲۱،و در صفحه ۲۷ بحار جمله هایی هست که امام می فرماید:«اکره ان آخذ برسول الله ما لا اعطی مثله ».و در روایتی هست که فرمود:«ما اکلت بقرابتی من رسول الله قط.»

۹- اصول کافی،ج ۲،باب «حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر»،صفحه ۶۷۰.

۱۰- نهج البلاغة،کلمات قصار،شماره ۳۷.

 

۱۱- بحار الانوار،جلد ۱۱،حالات امام باقر،صفحه ۸۳.

 

۱۲- کحل البصر،صفحه ۷۰،

 

رهبر انقلاب در سال های پیشین بارها به کتب مختلف اشاره داشته اند؛ مجموعه ای از کتب مهم و جریان ساز که در فصل برگزاری سی و یکمین نمایشگاه کتاب تهران مورد توجه علاقمندان کتاب و خوانندگان حرفه ای قرار می …

کتاب و کتابخوانی از جمله مباحثی است که در دین اسلام بر اهمیت و جایگاه آن تأکید بسیار شده است. در روایات اسلامی؛ کتاب به عنوان میراثی عظیم و ماندگار و عنصری شگرف و با ارزش در عرصه زندگی بشر معرفی شده ا…

یکی از پیامبران الهی که ماجرای او و قومش به تفصیل در قرآن کریم بیان شده، حضرت لوط (علیه السلام) است که به گفتة صاحب نظران، خویشاوندی ایشان با حضرت ابراهیم (علیه السلام) نیز قطعی و مسجل است. داستان حضر…

پیامبر اسلام (ص) انسان کامل و خاتم انبیاء الهی است که واجد همه مزایای مشترک انبیای پیشین است. قرآن کریم برخی از خصوصیت ها را ویژه ایشان قرار داده که انبیای دیگر فاقد آن بوده اند و تا روز قیامت کسی به …

کتاب بدون تردید، دیرینه ترین رسانه و شکل فناوری ارتباطات است. تحلیل روند شکل گیری و توسعه رسانه ها حاکی از آن است که فناوری های جدید، موجب از بین رفتن کتاب (رسانه سنتی) نشده، بلکه به توسعه آن نیز کمک …

دین مبین اسلام و کلام الله مجید برای مطالعه و کتابخوانی و کسب علم ارزش و اعتبار خاصی قائل شده است. اهمیت کتابخوانی در اسلام به قدری است که معجزة پیامبر اکرم (ص) از نوع کتاب است و در این کتاب مقدس هم ا…

روز هشتم ذی الحجه روز ترویه است. در این روز اعمال و آدابی در منابع حدیثی وارد شده است. یوم الترویه حجاج نیت حج تمتع می نمایند و محرم شده از مکه سمت منی حرکت می نمایند و شب را در آنجا بیتوته می کنند و …

یکی از مشکلات جوانان به ویژه در اجتماعات امروزی دارا نبودن شرایط عمومی برای ازدواج به هنگام و تشکیل خانواده سالم است. این مشکل در پسران بیشتر از دختران نمود دارد؛ زیرا عوامل انحراف جنسی در پسران بیش ا…

امام هادی علیه السلام فرمود: شیعیان چهار عید دارند: فطر، قربان، غدیر و جمعه. می‌ توان اشتراک سه عید از این اعیاد چهارگانه را با دیگر مباحث اسلامی به وضوح دید و لزوم پرداختن به عید غدیر را برای پرداختن…

مبارزه امام کاظم(ع) با حکومت عباسی از نوع مبارزه منفی بود که باعث عدم مشروعیّت حکومت می شد؛ به عنوان نمونه امام(ع) از اجاره شتران صفوان به هارون برای سفر حج گلایه کردند و صفوان نیز همه شترانش را یک جا…

پس از رحلت پیامبر(ص) و منع نشر حدیث توسط خلفا به تدریج اختلاف در حوزه فقه، کلام و. .. گسترش یافت و راه ورود احادیث جعلی باز شد. کم کم جامعه پر از احادیث جعلی شد و «اهل حدیث» شکل گرفت. تلاش امام کاظم(ع…

مسأله‌ غدیر و تعیین امیرالمؤمنین (ع) به عنوان ولى ‌امر امت اسلامى از سوى پیامبر مکرم اسلام (ص) یک حادثه‌ بسیار بزرگ و پر معناست؛ در حقیقت دخالت نبى مکرم در امر مدیریت جامعه است. معناى این حرکت که در ر…

حدیث کِساء، حدیثی در فضیلت پیامبر(ص)، علی(ع)، فاطمه(س)، حسن(ع) و حسین(ع) است. واقعه حدیث کِساء در خانه ام سلمه، همسر پیامبر روی داد. پیامبر اکرم (ص) هنگام نزول آیه تطهیر، خود و خاندان خویش را با پارچ…

ای انسان، تمام اعمال و رفتار تو نه تنها در زندگی شخصی ات بلکه در طبیعت و محیط پیرامون تو نیز اثر می گذارد. دین اسلام قبل از هر چیز انسان را به پی آمدهای مثبت و منفی دنیوی کارهایش متوجه ساخته و هشدارها…

احکام روزه ‏(استفتائات روزه بر اساس فتوای مقام معظم رهبری)سایت دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله خامنه ایس ۷۳۱: دختری که به سن تکلیف رسیده، ولی به علت ضعف جسمانی توانایی روزه گرفتن ندارد، و بعد از ماه…}

۱.  الامام علی صوت العدالة الانسانية، صفحه ۶۳ نيز بحار، جلد ۹، چاپ تبريز، صفحه ۵۹۸ (با اختلافی).

الف) نظر اسلام در مورد زن چیست؟ بالأخره روش تربیت اسلامى بر چه اصولى تکیه دارد؟ عقیده ما در مورد جهان آخرت چگونه باید باشد؟ این‏ها و صدها سؤال دیگر ذهن بسیارى از ما را مشغول کرده است و براى یافتن جواب، یا مرجعى براى پاسخگویى پیدا نمى‏کنیم یا با جوابهاى متفاوت و متضادّ روبرو مى‏شویم و یا اگر کمر همّت مى‏بندیم تا با مراجعه به منابع اصیل معارف اسلامى جواب خود را بیابیم، در پیمودن راه دشوارى که براى جداکردن حقّ از باطل و سخن مستند از دروغ و کتاب صحیح از تحریف شده و کلام واقعى از تقیّه و نقل صادقانه از مغرضانه و… وجود دارد درمانده مى‏شویم.

 

پاورقی : ۱. بحار الانوار، جلد۱۱، حالات امام باقر، صفحه۸۳

پاورقی: ۱. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره ۳۷

خلاصه یکی از داستان های کتاب داستان راستان

در آن ايام، در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامی، به استثناء قسمت شامات، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود كه، چه فرمانی صادر می‏كند و چه تصميمی می‏گيرد. در خارج اين شهر دو نفر، يكی مسلمان و ديگری كتابی (يهودی يامسيحی‏ يا زردشتی) روزی در راه به هم برخورد كردند. مقصد يكديگر را پرسيدند. معلوم شد كه مسلمان به كوفه می‏رود، و آن مرد كتابی درهمان نزديكی، جای‏ ديگری را در نظر دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت‏ راهشان يكی است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند. راه مشترك، با صميميت، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد. به‏ سر دو راهی رسيدند، مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق‏ مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت، و از اين طرف كه او می‏رفت،‏ آمد . پرسيد : «مگر تو نگفتی من می‏خواهم به كوفه بروم ؟» -مسلمان: «چرا». -کتابی: «پس چرا از اين طرف می‏آئی؟ راه كوفه كه آن يكی است». -مسلمان: «می‏دانم، می‏خواهم مقداری تورا مشايعت كنم. پيغمبر ما فرمود: “هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند، حقی بريكديگر پيدا می‏كنند”. اكنون تو حقی بر من پيدا كردی. من به خاطر اين حق كه به‏ گردن من داری می‏خواهم چند قدمی تو را مشايعت كنم. و البته بعد به راه‏ خودم خواهم رفت». -کتابی: «اوه، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتی در ميان مردم پيدا كرد، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه‏اش بوده». تعجب و تحسين مرد كتابی در اين هنگام به نهایت درجه رسيد، كه برايش‏ معلوم شد، اين رفيق مسلمانش، خليفه وقت، علی ابن ابيطالب(ع)بوده. طولی نكشيد كه همين مرد مسلمان شد، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی(عليه‏السلام) قرار گرفت».

پاورقی : . ۱ اصول كافی، ج ۲، باب “حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر”، صفحه۶۷۰

قافله‏ای از مسلمان كه آهنگ مكه داشت، مدينه که رسيد چند روزی توقف و استراحت كرد، و بعد به مقصد مكه به راه افتاد. در بين راه مكه و مدينه، در يكی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف‏ شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد …

 

پاورقی : ۱. كحل البصر، صفحه ۶۸

 

مردی از سفر حج برگشته، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای‏ امام صادق تعريف می‏كرد، مخصوصا يكی از همسفران خويش را بسيار می‏ستود كه، چه مرد بزرگواری بود، ما به معيت همچو مرد شريفی مفتخر بوديم. يكسره مشغول طاعت و عبادت بود، همينكه در منزلی فرود می‏آمديم او فورا به گوشه‏ای می‏رفت، و سجاده خويش را پهن می‏كرد، و به طاعت و عبادت‏ خويش مشغول می‏شد. امام : «پس چه كسی كارهای او را انجام می‏داد؟ و كه حيوان او را تيمار می‏كرد؟» مرد: «البته افتخار اين كارها با ما بود. او فقط به كارهای مقدس خويش‏ مشغول بود و كاری به اين كارها نداشت». امام: «بنابر اين همه شما از او برتر بوده‏ايد».

 

پاورقی : ۲. كحل البصر، محمد قمی، صفحه ۶۹

 

 

پاورقی : ۱. وسائل، چاپ امير بهادر، ج ۲، صفحه ۵۲۹

 

 

آنگاه جمله‏ای اضافه كرد: «لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شده‏ام»، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت، و در حلقه آنها نشست.»

 

 

سبد خرید شما خالی است!

 

 

این کتاب که با زبانی شیرین و روان، برای کودکان و نوجوانان توسط استاد شهید مرتضی مطهری تهیه شده است شامل داستان هایی آموزنده است.خلاصه یکی از داستان های کتاب داستان راستان

 

 

 

 

 کتاب داستان راستان جلد اول و دوم

 

بی شک کتاب ارزشمند داستان راستان یکی از شاهکار های استاد مطهری است که داستان های قرآنی را برای کودکان و حتی بزرگسالان با شیوه ای بسیار عالی بیان نموده است.

این کتاب که با زبانی شیرین و روان، برای کودکان و نوجوانان توسط استاد شهید مرتضی مطهری تهیه شده است شامل داستان هایی آموزنده است.

با مطالعه داستان های کتاب داستان راستان علاوه بر اینکه یادی از خاطرات گذشته خواهید کرد می توانید داستان های کوتاه آن را برای کودکان نیز بخوانید تا آنها نیز لذت ببرند. این کتاب جلد اول از یک مجموعه دو جلدی و شامل ۷۵ داستان برگرفته از کتب حدیث، کتب رجال، تراجم، تواریخ و سـِیر است. قهرمان داستان ها، غالباً پیشوایان بزرگ دین، یا شخصیت های بزرگوار علمی و فقهی می باشند. به همین دلیل این کتاب، «داستان راستان» نام گرفته است. این داستان ها علاوه بر آن که عملاً می تواند راهنمای اخلاقی و اجتماعی سودمندی باشد، خواننده را نیز از این رهگذر با حقیقت و روح تعلیمات اسلامی آشنا می کند.

جلد دوم مجموعه «داستان راستان» شامل ۵۰ داستان است که مانند جلد اول غالباً از کتب حدیث و تاریخ اقتباس شده است، در هر دو جلد این کتاب، نویسنده از خود چیزی بر اصل داستان نیفزوده ولی در حدود قرائن احوال، داستان را پرورش داده است.

 

 

 

برای سفارش آنلاین کتاب اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟