خلاصه کتاب از ته دل آرزو کن

خلاصه کتاب از ته دل آرزو کن

اگر از دلت بگذرد که نمی‌شود، پس نمی‌شود، اگر از دلت بگذرد که حتماً می‌شود، پس می‌شود. همان کسی که از دلش می‌گذرد که می‌شود، او همان کسی است که قلب و روحش صاف و شفاف است. هیچ دلبستگی به بزرگی یا کوچکی آرزو ندارد، بلکه فرمول همان است که گفتم. اکنون با مطرح کردن چند مثال موضوع را برایتان روشن می‌کنم.

ماجرای اولریکه خیلی جالب است، او در نامه‌ای برایم نوشت؛ بعد از جدایی با دو فرزند پسرش زندگی می‌کرد، وضع مالی خوبی نداشت. فرزندانش که بزرگ‌تر شدند، یک روز به او گفتند که دوست دارند به شهربازی بروند و مادرشان نیز قول داد که آن‌ها را آخر هفته به شهربازی ببرد؛ اما متأسفانه با این وجود ‌که اولریکه کار می‌کرد، پول نداشت و کارفرمایش (آدم بدقولی بود) قرار بود، آخر هفته دستمزد او را بدهد؛ ولی نداد.

اولریکه غمگین به خانه برگشت و نمی‌دانست به دو فرزندش چه بگوید، شرمنده و شرمسار از قولی که داده و عملی نشده بود، از ته دل دعا ‌کرد که موقعیتی فراهم شود و بچه‌ها به شهربازی بروند. پسر بزرگش که چهره ناراحت مادر را دید، فهمید چه اتفاقی افتاده، به او گفت: «مادرم ایرادی ندارد و به‌ جای آن اگر اشکالی نداشته باشد، به انباری زیرزمین برویم و کتاب داستان‌های قدیمی‌مان را بالا بیاوریم»، اولریکه قبول کرد و کلید در انباری را به پسرش داد.

بچه‌ها دوان‌دوان به‌ سمت انباری رفتند، بعد از حدود یک ساعت با تمام کتاب‌های قدیمی دوران کودکی خود به بالا برگشتند و همین‌طور که ورق می‌زدند، ناگهان یک ۱۰۰ یورویی از میان صفحه‌های یکی از کتاب‌ها روی زمین افتاد، باور کردنش مشکل بود، خدای من این پول در میان این کتاب‌ها چه می‌کند. ناگهان یادش آمد، آن زمانی‌ که با همسر دایم‌الخمرش زندگی می‌کرد، از ترس این‌که مبادا به‌ سراغ پول‌هایش برود و الکل بخرد، گاهی پول‌هایش را لابه‌لای کتاب بچه‌ها پنهان کرده تا او نتواند آن‌ را پیدا کند و بردارد…

 

 

برای سفارش آنلاین کتاب اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟