بادبادک ها

بادبادک ها

مامان، مثل بیشتر وقت‌ها خانه نیست. روی در یخچال، برگهٔ یادداشت چسبانده که وقت آرایشگاه دارد و تا شب نمی‌آید. پارسا که زودتر از من رسیده، شیر و کیکش را خورده و به جای اتاقش، روی کاناپهٔ وسط هال، جلوی تلویزیون خوابش برده. تلویزیون روشن است و یکی از شبکه‌ها در حال پخش مسابقهٔ شاد و پر سروصدایی برای بچه‌هاست. صدای دست و آواز ترکی‌اش بلند است که نمی‌فهمم چه می‌خواند. دکمهٔ خاموش کنترل را فشار می‌دهم و یکی از پتوهای مسافرتی را از کمد دیواری درمی‌آورم و می‌کشم رویش.

چراغ پیغام‌گیر تلفن روی سنگ اُپِن آشپزخانه چشمک می‌زند. دکمه‌اش را فشار می‌دهم. صدای خاله‌سوری بلند می‌شود.

ــــ سلام پوران‌جون. امروز وقت آرایشگاه داشتی. گفتم یادآوری کنم مثل اون دفعه یادت نره… موبایلتم که قربونش برم، مثل همیشه یا در دسترس نیست یا جواب نمیدی… می‌بینمت.

پیغام امروز همین بود. همین‌طور از سر بی‌حوصلگی دکمهٔ تکرار را می‌زنم و پیغام روزهای قبل را مرور می‌کنم. همه با مامان کار دارند. انگار مامان رئیس‌جمهوری، وزیری وکیلی، کسی است که همهٔ عالم دربه‌در دنبالش می‌گردند و هیچ‌وقت خدا هم پیدایش نمی‌کنند. همه از خاله‌سوری گرفته تا خاله‌نازی، اشرف‌خانم، بدری‌جان و البته از آن‌سوی دنیا، خان‌دایی منصور. صدای خان‌دایی مثل همیشه بم و خش‌دار و عصبانی است.

ــــ سلام پوران. گوشیت که باز خاموشه. چی شد بالاخره؟ وکیله رو دیدی؟ می‌تونه کاری واسه بچه‌ها بکنه یا نه؟ باهام تماس بگیر.

پس این‌طور! پس دوباره خان‌دایی منصور زنگ زده که اوضاع زندگی‌مان این‌طوری ریخته به هم. دیدم دعوای دیشب مامان و بابا خیلی جدی‌تر و پر سروصداتر از همیشه بود! پس دوباره پای خانی‌دایی منصور و کانادا رفتن ما آمده وسط!

 

برای خریدآنلاین اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

× چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟